تبليغاتX
 

 

                                                                                                                                                                                                                                            

> رویای خاکستری
در Malachi  ،  آیه 3:3 آمده است :

( او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست . )

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد  . آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد . از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند   .

همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند . او در مورد علت علاقه خود ، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت .

وقتی طرز کار نقرهکار را تماشا میکرد، دید که او قطعه ی نقره را روی آنش گرفت و  صبر كرد تا  کاملاً داغ شود . او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله ، جایی که داغتر از همه جاي آتش است ، نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود .

زن اندیشید ، ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم . بعد دوباره به این آیه که میگفت:  « او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست »  فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است ، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند ؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه ي  نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد . ... اگر در تمام آن مدت ، لحظهای نقره را رها کند ، خراب خواهد شد .

زن لحظهای  سکوت کرد . بعد پرسید: « از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است ؟ » 

 مرد خندید و گفت :  « خوب، خیلی راحت است . هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم . »

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی ، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند .

-------------------------------------------------------------------------------------------  

« در برابر مشكلات سكوت كن ، شايد خداوند حرفي براي گفتن دارد . »

« زندگی چون یک سکه است .  تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی ، اما فقط یک بار . »

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 9:13 | لینک ثابت |

   در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند.

 مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی  بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما  دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.

آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده‪هایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد. 

 او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور  و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون  نگاه کرد، اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

 با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

  پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.

   بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید.
....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود... 
 اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را، که با پول نمی توان خرید، بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.

انسانها عمل شما را فراموش می کنند.

 اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 12:37 | لینک ثابت |

1- اعداد بدرد نخور را به دور بريز. اين شامل سن، وزن و قد ميشه. اجازه بده پزشکان براي اونها نگران باشند، براي همين به اونها پول ميدي.


2- فقط با دوستان خوش اخلاق معاشرت کن، غرغروها و بداخلاقها نابودت ميکنند (ضمناً اگر جزو اون غرغروها يا بداخلاقها هستي اين رو به خاطر بسپار).


  
3- شروع به يادگرفتن کن. کامپيوتر، هنر، باغباني... هرچيزي که دوست  داري، هرکاري که اجازه نده مغزت بيکار بمونه. "مغز بيکار کارگاه شيطانه"، و نام شيطان اينه: آلزايمر!


4- از چيزهاي کوچک و ساده لذت ببر.


5 - به جاهاي نادرست و پر گناه نرو برو به خريد، حتي مسافرت به يه شهر ويا يک کشور ديگه اما نه به جائي که پراز گناه و خطاست وهميشه يادخدا باش


6.بيشتر مواقع طولاني بخند. آنقدر بخند که احتياج به نفس تازه داشته باشي. و اگر دوستي داري که تورو ميخندونه بيشتر وقت خودت را با او بگذرون.


7- اشک و غصه هم پيش مياد؛ يه کم گريه زاري کن، يه کم غصه بخور و تحمل کن و بعد حرکت کن.. تنها کسي که تمام عمر با تو خواهد بود، خودت هستي.تا زنده اي زندگي کن.
 
8- دور وبرت رو پر کن از هرچيزي که  دوست داري، فاميل، هدايا و يادگاريها، موسيقي، گل و گياه، سرگرميها، هرچيزي که خودت دوستش داري.خونه تو پناهگاه توست. 

 9. قدر سلامتي خودتو بدون
اگر خوبه، نگهش دار و مواظب باش،
اگر استوار نيست، بهترش کن،
اگر هم بدتر ازاوني است که خودت بتوني کاري بکني، خوب کمک بگير.

10 - در هر موقعيتي عشق خودت رو به کساني که دوستشون داري بيان کن و بگو.

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 13:15 | لینک ثابت |
يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد  بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند  نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 14:45 | لینک ثابت |
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 14:41 | لینک ثابت |
نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن اذ کاری در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار ملای دعانويس نمود و گفت که من گول آن ملا را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم 
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 12:40 | لینک ثابت |

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

 

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 12:27 | لینک ثابت |

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 13:47 | لینک ثابت |
هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 18:8 | لینک ثابت |

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 17:59 | لینک ثابت |

 آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

« من آدم تاثیرگذارى هستم.»


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:

لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١
۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:

امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟

او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!

او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است..  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس
، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »

من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.

پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید...

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 12:45 | لینک ثابت |

ژاپن كه بودم يه روز دوشنبه رفتم سر كار. ديدم تو خيابون پر پليس و شلوغه. وضع غير عادي بود. يه كم پرس و جو كردم ديدم يكي خودكشي كرده. البته اينقدر تو ژاپن خودكشي زياد بود كه ديگه خيلي جاي تعجب نداشت. فهميدم طرف مهندس پيمانكار يه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحويل صاحب اش بده. روز جمعه ساختمان كارش تموم نشده بود. مهندس پيمانكار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و يكشنبه مهلت مي خواد كه ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز كاري بهش تحويل بده. تو اين ۴۸ ساعت مهندس و تيمش هر كاري مي كنند نمي توانند كارهاي نيمه تمام ساختمان رو تمام كنند و ساختمان رو آماده تحويل كنند. روز دوشنبه كه صاحب ساختمان براي تحويل خونه مياد با جسد حلق آويز شده مهندس پيمانكار مواجه مي شه. حالا نكته جالب اش مي دوني واسه من چي بود؟ اين ساختمان فقط نصب پريز و برق و نظافت اش مونده بود! به دوستان ژاپني به تعجب مي گفتم اين چه آدمي بود. خب چرا خودكشي كرده براي همچين موضوع كوچكي. اين ديگه خودكشي نداره كه!

آنها با دهان باز نگاه مي كردند مي گفتند: «خودكشي نداره؟ اين آينده شغلي اش به پايان رسيده بود. دو بار زير قولش زده ديگه كسي بهش كار نميداد

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 12:14 | لینک ثابت |
آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته م

 آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته

 آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي 

 آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

آموخته ام که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 8:54 | لینک ثابت |

زن نصف شب از خواب بيدار مي‌‌شود و مي‌‌بيند که شوهرش در رختخواب نيست،  به دنبال او به طبقه ي پايين مي‌‌رود،شوهرش در آشپزخانه نشسته و  در حالي‌ که يک فنجان قهوه هم روبرويش  . به ديوار زل زده و در فکري عميق فرو رفته بود...

زن او را ديد که اشک‌هايش را پاک مي‌‌کرد و قهوه‌اش را مي‌‌نوشيد...

زن در حالي‌ که داخل آشپزخانه مي‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چي‌ شده عزيزم؟ چرا اين موقع شب اينجا نشستي؟

"شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر مي‌‌دارد و ميگويد : هيچي‌ فقط اون موقع هارو به ياد ميارم، ۱۰ سال پيش که تازه همديگرو ملاقات مي‌‌کرديم، يادته؟

زن که حسابي‌ تحت تاثير احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هايش پر از اشک شد و گفت:

 "آره يادمه..."شوهرش به سختي‌ گفت:_ يادته که پدرت ما رو وقتي‌ که رو صندلي عقب ماشين بوديم پيدا کرد؟

آره يادمه (در حالي‌ که بر روي صندلي‌ کنار شوهرش نشست ) ...يادته وقتي‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفته بود و گفت که يا با دختر من ازدواج ميکني‌ يا ۱۰ سال مي‌‌فرستمت زندان ؟!

آره اونم يادمه...مرد آهي مي‌‌کشد و مي‌‌گويد: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 17:6 | لینک ثابت |

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می
گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می
بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!» 

کتاب کوچه /ب2/ص1463

 

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 16:49 | لینک ثابت |

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی توی یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از تو چاه بیرون بیاورد. برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بمیرد و زیاد زجر نکشد.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاکها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

شرح حکایت
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم. اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 8:46 | لینک ثابت |

 مديريت در آندولند و ايندولند

آندولند: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده مي شود.

ايندولند: موفقيت مدير سنجيده نمي شود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است.

-

آندولند: مديران بعضي وقتها استعفا مي دهند.

ايندولند: عشق به خدمت مانع از استعفا مي شود.

-

آندولند: افراد از مشاغل پايين شروع مي كنند و به تدريج ممكن است مدير شوند.

ايندولند: افراد مدير مادرزادي هستند و اولين شغلشان در بيست سالگي مديريت است.

-

آندولند: براي يك پست مديريت، دنبال مدير مي گردند.

ايندولند: براي يك فرد، دنبال پست مديريت مي گردند و در صورت لزوم اين پست ساخته مي شود.

-

آندولند: يك كارمند ساده ممكن است سه سال بعد مدير شود.

ايندولند: يك كارمند ساده، سه سال بعد همان كارمند ساده است، در حاليكه مديرش سه بار عوض شده است.

-

آندولند: اگر بخواهند از دانش و تجربه كسي حداكثر استفاده را بكنند، او را مشاور مديريت مي كنند.

ايندولند: اگر بخواهند از كسي هيچ استفاده اي نكنند، او را مشاور مديريت مي كنند.

-

آندولند: اگر كسي از كار بركنار شود، عذرخواهي مي كند و حتي ممكن است محاكمه شود.

ايندولند: اگر كسي از كار بركنار شود، طي مراسم باشكوهي از او تقدير مي شود و پست مديريت جديد مي گيرد.

-

آندولند: مديران بصورت مستقل استخدام و بركنار مي شوند، ولي بصورت گروهي و هماهنگ كار مي كنند.

ايندولند: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ كار مي كنند، ولي بصورت گروهي استخدام و بركنار مي شوند.

-

آندولند: براي استخدام مدير، در روزنامه آگهي مي دهند و با برخي مصاحبه مي كنند.

ايندولند: براي استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن مي كنند.

-

آندولند: زمان پايان كار يك مدير و شروع كار مدير بعدي از قبل مشخص است.

ايندولند: مديران در همان روز حكم مديريت يا بركناريشان را مي گيرند.

-

آندولند: همه مي دانند درآمد قانوني يك مدير زياد است.

ايندولند: مديران انسانهاي ساده زيستي هستند كه درآمدشان به كسي ربطي ندارد.

-

آندولند: شما مديرتان را با اسم كوچك صدا مي زنيد.

ايندولند: شما مديرتان را صدا نمي زنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمي دهد.

-

آندولند: براي مديريت، سابقه كار مفيد و لياقت لازم است.

ايندولند: براي مديريت، مورد اعتماد بودن كفايت مي كند.

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 14:54 | لینک ثابت |

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

 غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 11:48 | لینک ثابت |
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.”
پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه”
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 11:47 | لینک ثابت |

 

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدن هستم مي توانم دعا كنم؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

كليدواژه‌ها : نوع پرسش ؛ نحوه بيان پرسش ؛ پرسيدن ؛ پرسش هوشمندانه ؛ سؤ تفاهم در پرسش ؛ برقراري ارتباط مؤثر

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 11:32 | لینک ثابت |
مردي به يك مغازه فروش حيوانات رفت و درخواست يك طوطي كرد.

صاحب فروشگاه به سه طوطي خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطي سمت چپ 500 دلار است.»

مشتري: «چرا اين طوطي اينقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «اين طوطي توانايي انجام تحقيقات علمي و فني دارد.»

مشتري: «قيمت طوطي وسطي چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطي وسطي 1000 دلار است. براي اينكه اين طوطي هر كاري را كه ساير طوطي ها انجام مي دهند، انجام داده و علاوه بر اين توانايي نوشتن مقاله اي كه در هر مسابقه اي پيروز شود را نيز دارد.»

و سرانجام مشتري از طوطي سوم پرسيده و صاحب فروشگاه گفت: «‌ 4000 دلار.»

مشتري: «اين طوطي چه كاري مي تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگويم من چيز خاصي از اين طوطي نديدم ولي دو طوطي ديگر او را مدير ارشد صدا مي زنند.»

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 11:27 | لینک ثابت |

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت

" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:

تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 14:39 | لینک ثابت |

در گذشته های دور، پادشاهی از سرزمینی بیگانه، بر مردم سرزمین همسایه پیروز شد. او بدخواه و زیرک بود و وزیری داشت بسی بدخواه تر و زیرک تر.

وزیر را گفت: «تو را امر می کنم تا راهی بیابی که بر جان و مال و ناموس این مردم مسلط شوم. بی آنکه بفهمند و اعتراضی کنند». وزیر چند روزی رفت و با خود اندیشید و در نهایت، با طوماری بازگشت، نبشته شده برای جارچیان. تا بخوانند و بر سر هر کوچه و بازاری جار زنند.

نام این طومار، قانون ملی بود و همه کس باید به آن وفادار می ماندند. در این قوانین، اعتقاد به دین قدیم جرم بود و مجازات اعدام برای آن در نظر گرفته شده بود. سواد آموزی غیرقانونی بود. مالیاتها به سه برابر قبل افزایش یافته بود و شب زفاف، عروس به مدت یک شب از آن شاه بود. ارزش جان مردم را با جان چارپایان سرزمین مادری شاهنشاه می سنجیدند. هرگونه مخالفتی با این قوانین، پاداش مرگ داشت و در آخرین بند از قانون، گوزیدن باصدا یا بی صدا نیز ممنوع شده بود.

پادشاه گفت: ای وزیر! من با وعده انقلاب مخملین و دولت آشتی سر کار آمده ام. چنین قوانینی مردم را به شورش واخواهد داشت و تاج سلطنت از سر من خواهد ربود. 

وزیر گفت: اعلیحضرتا. نگران نباشید. بند آخر، هم از این رو به قانون افزوده شده. منتظر باشید تا اثر معجزه آسای آن را ببینیم.

با اعلام قوانین جدید، مردم لب به اعتراض گشودند. گفتند که این قوانین، بر اساس حقوق بشر، مردود بوده و ظلمی آشکار است.

می توانیم بفهمیم که به هر حال، هر پادشاهی مردم را به گرویدن از دین خود دعوت کند و اساساً در متون کهن گفته اند که: دین مردم، دین حاکمان آنان است.

ممنوع بودن آموزش و سواد نیز، در این خاک بی سابقه نیست و حاکمان قدیم نیز چنین قوانینی وضع کرده اند. هرچند که از حکومتی آزادیخواه، کمتر چنین انتظاری می رفت.

مالکیت بر زنان در شب زفاف قانونی قدیمی است که این پادشاه سنت گرا، دوباره به آن رو آورده است (البته برخی روشنفکران تمام تلاش خود را در مطالعه و بررسی نسخه های قدیمی به کار بردند تا ثابت کنند در گذشته این کار با اهداف خیر و بنا به صلاح اجتماع انجام می شده و امروز، شرایط دیگر است و قوانینی دیگر می طلبد).

مردم گفتند حتی اینکه ارزش جان ما در حد چارپایان همسایه است را نیز می پذیریم، اما محال است که منع گوزیدن را بپذیریم. مگر پادشاه خود نمی گوزد؟

گروهی از روشنفکران به سرزمینهای دیگر گریختند و از طریق رسانه های بین المللی، به مردم تصاویر دنیای آزاد را نشان دادند. مردم هر شب، با هیجان می نشستند و به این برنامه های مستند که گوزیدن آزاد مردم حتی در خیابانها را نشان می داد، نگاه کردند. مفسران خبری، برای مردم توضیح می دادند که قوانین شاه، احمقانه است و غیرقابل اجراست: مگر می توان در هر مستراح یک نگهبان گذاشت؟

 

باسوادتر ها (که عمدتاً در دوران آزادی حکومت قبلی درس خوانده بودند) از اثرات مفید خالی کردن باد روده می گفتند و اینکه اساساً گوزیدن طی یک سری مراحل تکاملی و پس از میلیونها سال تنازع برای بقا به وجود آمده و نژادهایی که به اندازه کافی نگوزیده اند، منقرض شده اند.

 

کتابهای متفکران سرزمینهای دیگر، که در زمینه طبیعی بودن گوزیدن نوشته شده بود، به دفعات چاپ و منتشر می شد و آنها که بیشتر می فهمیدند، برای آنها که کمتر می فهمیدند، به تفصیل توضیح می دادند.

جامعه شناسان، می گفتند که حاکمان جدید متحجرانی بیش نیستند که سر در تنبان خلایق فرو می کنند. 

لطیفه ها ساختند در مورد گوزیدن شاه و نحوه کنترل سربازان بر نگوزیدن مردم و اینها را برای هم اس ام اس می کردند و می خندیدند و بدینگونه، شاه را تحقیر می کردند.

نگهبانان در سراسر کشور پخش شده و اجرای درست قوانین را نظارت می کردند. هر از چند گاهی به مستراح ها یورش می بردند و کسانی که در حال گوزیدن مشاهده می شدند را دستگیر می کردند. اما مردم همچنان به گوزیدن در خفا ادامه می دادند.

مردم در اعتراض به حکومت به صحراها و مکان های خلوت می رفتند و می گوزیدند و در دل خود، از اینکه حکومت را به مضحکه گرفته و کار خود را کرده اند، لذت می بردند. جوانترها، پارتی های زیرزمینی راه می انداختند و در آن برنامه های گروپ گوز اجرا می کردند.

بعد از مدتی، مردم، ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات و ... را به خاطر نیاورد و همگان سعی می کردند تنها از بدیهی ترین حق خود دفاع کنند و در تمام این مدت، شاه سلطنت می کرد و بر زیرکی وزیر خود آفرین می گفت.

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 16:17 | لینک ثابت |
روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
------------------------------------------------------------------------------------------
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 16:43 | لینک ثابت |
  • يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
    مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد
    ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
  •  برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
  •  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ..
     
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 17:4 | لینک ثابت |

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 9:41 | لینک ثابت |

  • يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
  • پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
  • مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
  • روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
  • پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
  • مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
  • وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
  • پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 18:11 | لینک ثابت |
مردي به دربار خان زند مي رود  و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...

سربازان مانع ورودش مي شوند !

خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟

مرد با درشتي مي گويد  دزد ، همه  اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !

 خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!

مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!

خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...

مرد مي گويد :  من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...

روحش شاد

نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 17:50 | لینک ثابت |

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه

مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی

هاشون برای همديگه تعريف كنن...

بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای
 
ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار
 
عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
 
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و
 
 پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و
 
 اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه
 
مرسدس بنز بهش هديه داد !

دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه
 
 شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی
 
گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو
 
تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين
 
دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
 
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس
 
فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش
 
تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه
 
برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه
 
دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
 
 سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و
 
سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی
 
داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش
 
توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
 
سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!
 
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه
 
و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
 
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از
 
صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای
 
خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
 
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 11:21 | لینک ثابت |
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد
 
قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش
 رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى
 
منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر
 
 بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت
 
 کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.
 
 پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام
 
دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
نوشته شده توسط مرتضي جان محمدي در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 14:14 | لینک ثابت |